کودکان پیر می شوند...
چرا اما
گلها درخت نمی شوند ...؟
....
"شاید می کوشند
تا
نا جنسی زندگی را نشان دهند "
شاید...
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:13 توسط کال |
بال گشودم از نو به هوایت ای دوست... تا که شاید من نیز برسم بر سر آن اوج بلند! برسم بر در درگاهت چند.. و ببارم چون سیل و بنالم چون باد تا بگیرم همه ذات هستی و ببویم دل سیر یک سبد خوش بختی ! راه باز و زمان رام تاختم بر سر کویت آرام... با دو دست بی تاب کوفتم بر آن د ر زرین چون چنگ و نسیمی....... شاید وا رهانید من مدهوش ز منگ... و نسیم آیت بر حق خداست... روشنای دل غم پرور ماست... من که از کرده ی خویش آگاهم.. من که از بار گناهم شب و روز نالانم ... من که با آن همه عفریت درون چشم در چشم حس در حس روح در روح در نبرد و هم میدان ام... سوختم زیر نگاهت نا گه...! تو فقط می دانی... پر گشودن از نو از برای من بی بال چو میلادی دوبارست... ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:53 توسط کال |