بال گشودم از نو به هوایت ای دوست... تا که شاید من نیز برسم بر سر آن اوج بلند! برسم بر در درگاهت چند.. و ببارم چون سیل و بنالم چون باد تا بگیرم همه ذات هستی و ببویم دل سیر یک سبد خوش بختی ! راه باز و زمان رام تاختم بر سر کویت آرام... با دو دست بی تاب کوفتم بر آن د ر زرین چون چنگ و نسیمی....... شاید وا رهانید من مدهوش ز منگ... و نسیم آیت بر حق خداست... روشنای دل غم پرور ماست... من که از کرده ی خویش آگاهم.. من که از بار گناهم شب و روز نالانم ... من که با آن همه عفریت درون چشم در چشم حس در حس روح در روح در نبرد و هم میدان ام... سوختم زیر نگاهت نا گه...! تو فقط می دانی... پر گشودن از نو از برای من بی بال چو میلادی دوبارست... ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:53 توسط کال |
... چه رنگین می پندارم شب را... باز صحرای دلم آسمانی شد ! بی عبور و بکر... در تو در توی رنگین کمان افکارم گم گشتم در خلسه... تنهایی قرارم داد...بهایم داد زمان بازیچه ای بود در دستان ستاره فانوس فروزان مهتاب را طلب کردم دادنش...!! حال من وامدار زندگانیم ! ... بازهم سرنوشتی قشنگ...
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:5 توسط کال |